خرید بک لینک
امروز یه داستان گذاشتم بقیش تو ادامه .
یه روز من و دوستام  با دوست پسر لایلا داشتیم میرفتیم دوست پسرامون رو از دست این چهار تا زن بدجنس نجات بدیم.

البته تو این عکس سه تا هستند.

بعد اونا ما رو پیداکردن و داشتن تعقیبمون میکردن.



بعد دوتاشون میخواستن به من مقداری از انرزی شون رو پرتاب کنن که من جاخالی دادم و از دستشون عصبانی شدم.



بعد ماهم لباسای معمولیمون رو پوشیدیم و یه جا قایم شدیم.



بعد یه دفعه اونا مارو دیدن و به فلورا انرزی شون رو پرتاب کردن.


بعد فلورا سرش کیج رفت و افتاد . ولی بلوم اومد و اون رو دوباره به هوش آورد.



بعد اونا درختای جلوی راهمون رو تبدیل به هیولا کردن.



بعد ماهم بلیو وینکس شدیم و جنگ واقعی شروع شد.



بعد لایلا اومد و درختارو مثل اولش کرد.




بعد من مقداری از انرزیم رو به طرف دوتاشون  پرتاب کردم.(البته هر کاری کردم عکسش نیومد.)

بعدش بلوم  مقداری از انرزیش رو به طرف اونا پرتاب کرد.





بعد دوتاشون میخواستن به میوسا ضربه بزنن ولی میوسا با قدرتش اونا رو زد.



بعد فلورا اومد و شاخه درختا رو دور اونا پیچید.(البته توی عکس تکنا هستش ولی تکناکه همچین قدرتی نداره . پس ما میگیم فلورا.)




بعد اونا زندونی شدن.



ماهم رفتیم طرف معبدی که دوستامون اون تو بودن.


بعدش که رفتن تو جلوشون یه در بود که قفل بزرگی هم داشت . میوسا اومد و با قدرتش قفل و شکست.



بعد رفتن تو . که یه دفعه دوستاشون رودیدن.






بعدش فلورا دوستش رو دید.



بعدش هم لایلا قفل پای اونا رو وا کرد.





بعدشم دوباره دور هم جمع شدن و جشن گرفتن.





اینم یه تصویر از فوضولی تیمی. بپا نخوری تو دیوار.



منبع وینکس جونی                           نظررررررررررررررررررررررررر البته تو واقعی خودشونم گیر می افتن و یکمم تغییر کوچولو داره

برچسب: نویسنده: فلورا تاريخ: سه شنبه 30 / 7 ساعت: 9:44 PM

صفحه بندی