خرید بک لینک

اما با اسرار زیاد فلورا گذاشت اون بره تو باغچهاون خیلی ناراحت بود دلش برا هلیا خیلی تنگ شده بود برا همین به پادشاه گفت:(می خوام شب تو باغ بخوابم.)پادشاهم قبول کرد فلورا تا ساعت ۴ نخوابید ساعت ۴ با استفاده از قدرتش که به خاطر گل های جادویی دو باره برگشته بودو خیی هم قدرتش زیاد بود دیانا رو صدا کرددیانا اول با گل های جادویی قدرتش رو زیادوزیادتر کردبعد خواستن پادشاه رو تو خواب بکشندکه یهو  تریکس با قدرت خیلی زیاد وارد شدن اول تمام گل های جادویی رو نابود کردن و بعد قدت گل ها رو از وجود اونا کشیدن بیرون

برچسب: داستان,داستان وینکس,داستان وینکس(2), نویسنده: فلورا تاريخ: چهارشنبه 1 / 8 ساعت: 6:43 PM

صفحه بندی